سلطان هاشم ميرزا ( پسر شاه سليمان ثانى )

130

زبور آل داود ( فارسى )

خان ايلچى بيگدلى « 1 » و محمد رضا خان قورچىباشى سابق و مهدى قلى خان شاملو و ميرزا ابراهيم متولى سابق نجف اشرف به طى تحرير درآورده مشعر بر روانه نمودن فرزندان و متوجه شدن آن عالى جاهان در امور ايشان عزّ صدور يافت . و بعد از يك سال حكم روانه شدن ايشان نزد پادشاه هندوستان جارى شد كه ان شاء اللّه به تفصيل بيان خواهد شد . سلطان حسن ميرزا و سلطان قاسم ميرزا و محمد هاشم راقم « 2 » اين حروف و اين تذكره و ميرزا محمد خليل خلف سلطان داود ميرزا كه صغير بوديم در ارض اقدس در خدمت والد ماجد خود مىبوديم و آن حضرت در كمال دلتنگى در مشهد مقدس به سر مىبردند . نظر به اينكه دفعهء اول ، احمد خان درانى به ظاهر بلدهء مشهد آمده به شهر تسلط نيافت و به ناكام مراجعت به هرات نمود ، امير علم خان وارد مشهد [ شد ] و از آنجا به كلات رفته ، بعد از وقوع جدال و قتال لا تعدّ و لا تحصى بر يوسفعلى خان جلاير فائق آمده او را با برادرش قليچ خان و زال خان و شير غازى خان و ساير رؤساى جلاير به دست آورده همگى را چوب بسيار زده و زجر بىشمار نموده يوسفعلى خان و شير غازى خان را كور نموده اموال و اسباب آنها را گرفته آنها را برداشته به مشهد مراجعت نمود . روز ديگر ، ميرزا عبد الباقى سبزوارى كه وزير و صاحب اختيار امور او بود به درب دولتسراى آن حضرت فرستاده خواهش رسيدن به خدمت نمود . آن جناب مرخص فرمودند كه شب امير علم خان و ميرزا عبد الباقى مذكور لا غير بيايند كه ملاقات واقع شود . چون شب شد ، از قرار فرموده ، امير علم خان با دو نفر شاطر و سه نفر غلام و ميرزا عبد الباقى آمدند . و در كمال ادب ايستادند . آن حضرت او را امر به نشستن فرمودند . بعد از اظهار تأسف بسيار ، گفتگو از هر جانب واقع شد . امير علم خان عرض كرد كه خواب و آرام بر خود حرام كردم و شمشير از كمر نگشودم و چكمه از پا نكشيدم

--> ( 1 ) . وى از طرف نادر مأمور بود كه به همراهى ميرزا محمد مهدى خان استرآبادى به سفارت به دربار عثمانى رود . اما چون به بغداد رسيد ، نادر كشته شد و ديگر سفارت او سر نگرفت ( 2 ) . مير هاشم مؤلف اين كتاب يعنى زبور آل داود است و ميرزا محمد خليل مؤلف مجمع التواريخ .